اگر دلتان می‌خواهد سال نو را با حس و حالی خاص آغاز کنید، اگر دلتان می‌خواهد در پیشانی سال نو، کتابی به‌غایت «دلانه» بخوانید، اگر می‌خواهید حس و حال ناب صدایی با ته‌مایۀ کودکی را لای ورق‌های کتابی به تردی شبانگاهان پنجشنبۀ رادیو پیام با ترجیع‌بند «شنوندگان جان» از زبان مجری سالیان دراز آن لمس کنید، و اگر می‌خواهید کتابی که در کمتر از دو ماه به چاپ دوم رسیده را بخوانید کتاب «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم؟» آخرین اثر محمد صالح علاء را از دست ندهید.

این کتاب مجموعه‌ای از هفت داستان کوتاه است که تعدادی از آنها پیش‌تر در مجلات مختلف منتشر و یا در رادیو پخش شده‌اند و شاید شما هم چندتایش را قبلا دیده باشید. برای همین بااینکه شاید ذکر سادۀ نام داستانها چندان جذابیت نداشته باشد و همیشه از این کار کتاب معرفی‌کنندگان خوشم نمی‌آمده اسم داستانها را ردیف می‌کنم: روزی که من عاشق شدم، تابستان جان است، جلال‌آباد، از ذائقه جغوربغوری تا شرمی گلبهی، پشت پلک تر پاییز، به حجله رفتن زن بیوه، بن‌بست آیینه.

خواستم بخشی از هر داستان را اینجا بیاورم که باز هم دیدم کتاب آنقدر جمع و جور است که اگر بخواهی از هر داستان تکه‌ای سوا کنی چیزی برای بعداً خواندن نمی‌ماند. اما نمی‌شود به این راحتی‌ها هم از آن دست کشید. پس شما را با تعلیق و عطش خواندن این عیدانۀ بهارانه، با آوردن پاره‌هایی از نخستین داستان این مجموعه تنها می‌گذارم:

... حالا من تا سه شمردم و عاشق شدم، خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چه می‌شدم! زمین غمگین بود روزی که من عاشق شدم، زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد؛ برای عاشق یا بهار است یا پاییز.
روزی که من عاشق شدم، به سختی شب شد؛ آن هم چه شبی، بی‌پایان! شبی که ماه گم شده بود. با وجود این نمی‌دانم از کجا لایۀ نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده...

... اما من یکسره قُل‌قُل می‌زدم از عشق؛ پا به ماه شده بودم؛ ویار داشتم و دلم مهتاب می‌خواست. دلم ماه می‌خواست، اما آه که چه دلی رفت به باد.

... از آن روز فهمیدم، عشق به من آموزاند که همۀ کائنات عاشق می‌شوند؛ که عشق یعنی مسئولیت؛ که عاشق مسئول است و حالا عشق مرا اندازه کرده بود. عشق به من یاد داد کسی که خویشتن را در محاصرۀ تنهایی می‌بیند، عشق‌اش اصیل نیست. عشق‌اش پلاستیکی یا چینی است.

خیلی امیدوارم شما هم از خواندن این کتاب لذت ببرید. و لذتی مضاعف دست دهد اگر آن را، به‌قول‌نویسنده، با شرمی گل‌بهی از پارۀ جانی عیدی بگیرید یا به غلیانی صاعد و هابط به تکۀ تنی عیدی بدهید.